درباره نویسنده
عطیه
یه آدم جدید.. عــــــــــــــاشق بارون! عاشق شعرهای مصدق: و چشمان تو همیشه با من می گفتند: "رها شو از تن خاکی از این خیال که در خیل خواب ها داری ... مرا به خواب مبین بیا به خانه ی من ... - خوب من - به بیداری ..." و حافظ!!! منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • عطیه
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • چای با خدا ...
  • فــــکر
  • اولین و آخرین پست 90 ...
  • فقط امدم ...
  • برای نانا ...
  • باروووووووووون
  • بازارچه محک ...
  • یه دل پر ...
  • بعد قرنـــــــــــــی ....
  • امتحانا تموم شد .....
  • هیچی
  • دل نوشت ...
  • لپ تاپ ترکید ...
  • سفر سه روزم
  • یه سری حرف ...
  • چرا زمان انقد عجله داره؟؟؟؟؟؟
  • قصه ...
  • بعد قرن و اندی ...
  • ۱۳۸۸/۱٢/٢٧
  • بعد کلی وقت ....
  • دلم برای کسی تنگ است ...
  • یه برداشت ....
  • به کجا چنین شتابان ....
  • فقط یه شعر ...
  • خداحافظی ها ...
  • بلاخره ....
  • خدا هست ...
  • امتحان ...
  • واسه خودم ...
  • بازم بی سر و ته ...
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • دی ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
دوستان من
  • هفت اقلیم
  • Rainy love
  • هرزگی های ذهن نجیب مترسک
  • انتخاب عشق سخت است ولی هست
  • خدا اینجاست
  • یک سبد آرزوی کال
  • طوطیا
  • شب افروز
  • دل نوشته های یک دل مشغولی
  • هبوط در کویر
  • نا گفته های یک عاشق
  • بانوی اردیبهشت
  • دوست دارم با تو باشم
  • عشق من
  • Z.e.Z ... جزیره
  • شادی جون
  • مونا و سینا
  • بهانه ی با هم بودن
  • نسیم آرامش
  • دختر بی معرفت
  • در هوای حوا
  • سایه ی تنهایی
  • دریا
  • آنسوی شهر خیال
  • نامه ای برای فردا
  • خیابان شهید آزادی
  • دنیای وارونه ... مونی جونی ...
  • زمان بی وقفه می تازد
  • ارتعاش احساسات یک انسان
  • انسانی در من
  • وبلاگ بابک
  • آخرین نقطه ی ایمان
  • دل بی تاب
  • ... رسپانا ...
  • اقلیم عشق
  • ایستاده با قارچ
  • شبانه های آقای دیوانه
  • شبگرد شبها
  • شریعت نبوی
  • خاله سپیده
  • اتاق مخفی مامان مهتا ...
  • nothing ... somthing ... everything
  • My Heart for You
  • ٌWild Cats
  • خاطرات خانم و آقا
  • ماه من
  • ناگفته های دختر شمالی
  • SPAW
  • کهنه درخت
  • شاعرشنیدنی ست ولی میل میل توست
  • پاتوق جوجوها
  • چرندیات چند دوســـــــت
  • دختر + پسر = جنگ جهانی سوم
  • شیطنتهای کودکانه
  • متفاوت ، محبوب و درجه یک
  • ...
  • در همین حوالی
  • موزیکال
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



سه نقطه ...
همیشه آخر همه چیز سه تا نقطه لازمه نه؟!!؟
چای با خدا ...
نویسنده: عطیه - ۱۳٩۱/۱/٢٤

چند روز هی میام اینجا, سعی میکنم یه چیزی بنویسم, ولی چند تا کلمه یا حتی چند تا جمله مینویسم بعد همش و پاک میکنم و بیخیال میشم. انگار تمرکز درست و حسابی ندارم. یادمه قبلا هرچی مینوشتم یه شعر هم آخرش بود. دلم واسه اون شعر هایی که مینوشتم اینجا تنگ شده ...

شبی بارانی .. 

    و رسالت من این خواهد بود

         تا دو استکان چای داغ را 

از میان دویست جنگ خونین

      به سلام بگذرانم ... 

            تا در شبی بارانی 

                              آنها را ..

                              با خدای خویش 

                                         چشم در چشم هم نوش کنیم ....

                                                                                        "حسین پناهی"

پ.ن 1 : شعر هاش عالین ... ساده و عمیق! 

پ.ن 2: فکر کن که یه جای سوت و کور و آروم با دو تا استکان چای .. تو باشی و خدا ... یه جایی مثل کنار یه دریای آروم .. یا توی کویر .. یا حتی وسط یه جنگل! گل بگی و گل بشنوی .. چه آرامش بخش میتونه باشه .... 

پ.ن 3: ناراحت بازم دلم کویر خواست ... بازم خواستن هیچ فایده این نداره!!   

نظرات ()



فــــکر
نویسنده: عطیه - ۱۳٩۱/۱/۸

امروز به بهانه ی خریدن چندتا چیز از خونه زدم بیرون و کلی پیاده روی کردم! چه سوت و کور شده تهرون ... ماشین ها و آدمها یک سوم قبلا هم نیستن ... تنها صدایی که میشنیدم صدای آهنگم بود .. یه بار شاد یه بار غمگین .. فرقی نداشت واسه چیه آهنگه .. مهم این بود که صدای آدمها و ماشین ها رو نشنوم .. بیشتر میخواستم فکر کنم, فکر کنم به اتفاق هایی که افتاده, به اینکه تو  هرکدوم از این اتفاق ها من کجا بودم؟ یعنی منظورم اینه که کجای ماجرا بودم. 

راستشو بخواین دلم یکم پر بود. دوست داشتم تنها باشم و فکر کنم, به اینکه اصلا  چی به چیه اوضاع, قبلا فکر میکردم خیلی بد کردم. فکر میکردم گناه داشت ‌(البته هنوزم همین فکرو میکنم) ولی بعد دیدم انگار اونجوری که من فکر میکنم هم نیست. شاید هم باشه, خسته کنندست هی بخوای خودت همه چیز و حدس بزنی. خوب چرا همه خودشون حرفشون و نمیزنن, چرا مثلا اگه من دارم همه رو یه جور دیگه برداشت میکنم نمیاد بگه "اصلا اینایی که تو میگی نیست, اصلا اینجوری نیست اونجوریه! " خوب چرا همش عادت کردیم همه حرفامون و تو لفافه بزنیم؟؟ من که دیگه مخم نمیکشه حدس بزنم... دلم میخواد رک وایسه جلو روم و بگه :" عطیه!!! حواست و بده به من .. ببین قضیه این جوریه.. تو داری اشتباه برداشت میکنی." اصلا حتی اگه بهم بگه تو خنگی و این برداشتا چیه ناراحت نمیشم. حداقل از ندونستن که بهتره! نه؟!!! حس میکنم که برداشت آخرم شاید تا یه حدی اشتباه بوده باشه, ولی خوب شایدم نباشه! از کجا بدونم وقتی حتی در جواب هیچی نگفتی, چرا همیشه همه چی بصورت صامت پیش میره؟! 

کلی به مامان محمد هم فکر کردم, خیلی نگرانشم.. واقعا از ته دلم واسش آرزوی سلامتی میکنم. یعنی سلامتیش و از خدا میخوام. خیلی با خود محمد کاری ندارم چون اون کلا با من اختلاف نظر داره تو این یه مورد. منظورم خواستن از خداست. اون نظر خودش و داره منم نظر خودم و دارم. من دعا میکنم که انشالله خدا سلامتیش و بهش برگردونه. این روزا خیلی ناراحت مامانشم. انقدر که تو خونه به همه این ناراحتیم و انتقال دادم. بابام میگه آخه تو چرا همش انقدر ناراحتی؟ چرا هر وقت من تورو میبینم ناراحتی؟؟ میگه خدا ایشالله که سلامتی همه ی مریض هارو بهشون برگردونه بخصوص مامان محمد و, ولی من بازم ناراحتم. اصلا تو این یه مورد خیلی اذیت میشم. اون خانم طفلی که از سرطان فوت کرد انقدر ناراحتم کرد که وقتی داشتم به شوهرش تسلیت میگفتم بغض تمام وجودم و گرفته بود و اشکام همین جوری میومد. با اینکه حتی اون خانم و تاحالا ندیده بودم. فقط چندتا ایمیل واسشون به بیمارستان های آمریکا زده بودم همین!! 

وسط همه ی این فکرای جور وا جور نگرانیه آینده ی خودم و هم دارم. کاش یکی هم واسه من دعا کنه ...... 

فکر میکنم که تنها راه رها شدن از همه ی فکرام, که حتی نصفشم اینجا ننوشتم اینه که آلزایمر بگیرم, نه دیگه کسی و میشناسم نه غصه ی کسی و میخورم! 

 پ.ن : چقدر دوست دارم یه بار, فقط یه بار هم که شده برم یه شب تو کویر, بشینم چهار زانو رو زمین. ساکت ساکت .. فقط به ستاره ها نگاه کنم. اونجا خدا خیلی نزدیکه .....

پ.ن : خدایا روال عادی زندگیم و بهم برگردون ... 

پ.ن : خدایا ازت خواهش میکنم م.م به 4 حرف آرزوهاش برسه! 

پ.ن : نه به اون موقع که نبودم نه به حالا که پست های کلی طولانی مینویسم :دی

نظرات ()



اولین و آخرین پست 90 ...
نویسنده: عطیه - ۱۳٩٠/۱٢/٢۸

سلام!

دو روز مونده به سال نو امدم که بعد کلــــــــــــــــــــی وقت آخرین پست سال 90 بزارم... اول از همه خطاب به یه دوست که نمیدونم می خونه یا نه.. ولی من میگم : این دفعه سومه که میگم تولدت مبارک, بی انصافیه میگی انگار نه انگار .... ( حداقل من تبریک گفتم تو چی ؟ ) 

چه سالی بود! همش اتفاق, همش خاطره,‌ واسه من سال اشتباه بود. از اون اشتباه های بزرگ که باید ازش درسهای بزرگ گرفت .. اتفاق های خوب هم داشت .. خیــــــلی زیاد, چه چیزهایی شنیدم تو این یه سال, راجع به آدمهای که حتی فکرشم نمیکردم! راجع به حرفایی که پشت سرم زده شده بود! نمی خوام راجع به هیچ کدوم از اون آدمها قضاوت کنم, چیزی که ناراحتم میکنه نمایش دوست داشتنیه که بازی کردن! سادگی من چه سرگرم کنندس واسه همه!! ایرادی نداره, من همه رو محول کردم به خدا .

فکر کنم امسال یه دل و شکوندم .. البته نه از رو قصد .. در اصل جوابی و بهش دادم که دوست نداشت بشنوه .. اونم واسه اینکه اونم سادگیم واسش سرگزم کننده بود .. واسه اینکه اونم به دروغ پشت سرم حرف زدن و به جواب ندادن یا راست گفتن ترجیح داد .. ولی من دیگه ازش دلگیر نیستم .. امیدوارم که اونم ازم کینه ای به دل نداشته باشه...

امسال همش سادگیم بازیچه ی آدمها شد. امسال آدمها واسم نقش دوست داشتن بازی کردن در حالی که من از ته دل دوستشون داشتم‌ ( اینم از خریت خودمه! ) اینم درس مهمی که از امسال گرفتم , "ساده نباشم!! " هرکسی لیاقت دوست داشتن و احساس آدم و نداره.. 

همیشه به یه چیز اعتقاد داشتم, اونم این بوده که کاری فکر میکنم درسته باید انجام بدم, حتی اگه آدمها فکرهای مسخره کنن! واسم مهم نیست, چیزی که واسم مهمه اینه که خیالم پیش خودم و وجدانم راحته.. این از همه چیز مهم تر واسم!

ولی خوب در کنار همه ی این گیر و دار های عذاب آور همیشه یه نفر بود که وجودش آرامش و بهم هدیه میکرد. یه نفر که تو هر شرایطی با وجود 0100 کیلومتر فاصله ی بیمنون کنارم بود, بغلم میکرد و بهم میگفت: عطی گریه کن, اشکالی نداره که, آروم میشی" خودش میدونه چقدر دوسش دارم.. بهترین دوستم. عاشقشم و امیدوارم که همیشه ی همیشه در کنار هم باشیم .. مونس جونم از ته ته ته دلم آرزو میکنم سال 91 واست عالی باشه,‌ پر اتفاق های خوب, پر موفقیت.. خودت میدونی که چقدر دوست دارم .. قلب

میخوام تو سال جدید همه ی اینهایی که اینجا نوشتم و پشت سر بزارم و سعی کنم یه زندگی جدید و شروع کنم, ساده نباشم, تا حالا همیشه سعی کردم به کسی بدی نکنم, امیدوارم که همین طور هم بوده باشه. از این به بعد هم می خوام همین روش و ادامه بدم. خوبی کنم حتی اگه خوبی نبینم! البته از قدیم میگن خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کن!! ولی خوب من یه زیادی از حد دل رحمم! شاید این هم یه ایراد بزرگ من باشه. نمیدونم. 

تو فکر اینم که یه قدم خیلی بزرگ واسه زندگیم بردارم. یه قدمی که گاهی میترسونتم ولی در عین حال یه حس خوبی از درون بهم میده! حس میکنم درسترین کار . امیدوارم که حسم درست بگه! 

 

..

..

..

چند روز پیش یه دوست بهم گفت: هرچی می خوای باید از خدا بخوای , میگفت وقتی با خدا حرف میزنی باید از ته دلت باور داشته باشی که داره گوش میکنه. کمش نمیاد که! ازش زیاد بخوا, بهترین و ازش بخوا.. هرچی که میخوای ... اونم که بخیل نیست .. بهت میده.. مطمئن باش, میده بهت ... این دوستم عاشق ... عاشق یکی که خیلی بعید بهش برسه ولی اون با امید کامل داره میره جلو ... امید به خدا, بهش حسودیم میشه که انقده دلش قرص و محکمه ....

منم ازش خواستم, دیگه باقیش با خودش و کرمش ... من کاری ندارم .. همه حرفام و باهاش زدم .. امیدوارم .. نه امیدوارم نه! منتظرم!! منتظرم که زودتر ........ 

..

..

..

..

پ.ن 1: وقتی می فهمی یکی دوست داره دلیل نمیشه اذیتش کنی! اگه تو دلت جایی نداره حداقل با یه تیپا نندارش بیرون ... ! 

 پ.ن 2: احساس سبکی میکنم ... 

 

سال نو همتون مبارک .... یه سال عالی پر از اتفاق های خوب پیش روتون باشه 

 

نظرات ()



فقط امدم ...
نویسنده: عطیه - ۱۳۸٩/۱٠/۱٢


کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند...



کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد...

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...

که محکم باشی پای هر خداحافظی

و یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی...



خورخه لوییس بورخس"

 

نظرات ()



برای نانا ...
نویسنده: عطیه - ۱۳۸٩/۸/٢٠

نانا جونم سلام ..

همین الان دیدم کامنتت و .. مگه میشه من تورو فراموش کنم آخه؟؟ هنوز هم توی لینک هام هستی .. با دقت تر نگاه کنی پیدا میکنی خودت و ...

امدم بلاگت که برات نظر بزارم .. اما نشد .. واسه همین گفتم اینجا پست بنویسم که اگه امدی ببینی .. خوشحالم که برگشتی و خوبی ..

 

پ.ن : راستییی .. عطی این دفعه حتی یادش رفت تولد خودش و به خودش تبریک بگه .. مثل تولد وبلاگش که یادش رفت ... ١۶ آبان بود ... تولدم مبارک ..

پ.ن : از اینکه میبینم بعضی ها اینجا انقدر با معرفتن خیلی خوشحال میشم و دل گرم ... داداش پوریا ی گلم یکی از همون با معرفت های اینجاست ..

 

همیشه شاد باشین

نظرات ()



باروووووووووون
نویسنده: عطیه - ۱۳۸٩/۸/٦

فقط امدم بگم ... چه بارونــــــــــــــی بود دیروز ... و من واسه اولین بار نتونستم برم زیر بارون ... این روزا هوا عــــــــــــالی شده .. دم خدا گرم ... کلی حال میکنم با این هوا ... با بارون هایی قشنگش ... بازم بهترین ماه سال رسیده ...

نظرات ()



بازارچه محک ...
نویسنده: عطیه - ۱۳۸٩/٧/۱٧

آقا اجازه ... آقا اجازه .. ما امدیم ... حـــــــــــــــــــــــــــاضر نیشخند

 

سیلام میشــــــــــــه .. خوبین؟؟؟؟ من خوبم ... دوباره کلی غیبت کردم ها آخ.. ولی دوباره امدممژه .. میگم که به این راحتی ها نمیتونین از شر من خلاص شیناز خود راضی ...

دیروز خیلی خوب بود .. آخه با دختر عموم رفته بودیم "محک" .. یه بازارچه بود .. مثل همیشه البته ... رفتیم اونجا کلی کمک کردیم ... ما سبوسه میفروختیم خوشمزه... " داش سمبوس بزن" ........... ( این شعار مون بود نیشخند)  ... خیلی خیلی خوب بود ... من که خیلی دوست داشتم اونجا کمک کنم ... که این دفعه بلاخره شد ... کلی خندیدیم ... ازاونجایی که هم دختر عموم هم بابک ( دوست هم غرفه ایمون) هر دو به حد زیادی بی زبون بودند کسی نبود جز من که وظیفه ی سنگین تبلیغات رو به عهده بگیرهاز خود راضی .... تبلیغات متحرک ... یه جوراییی خر آدم ها رو میچسبیدم تا بخرنن ... خلاصه که خیلی خوب بود ... یک سری از هنرمند های خوبمون هم مثل خانم رهنما، آقای هدایتی، و آقای خیرابی هم امده بودند که به نفع بچه های طفل معصوم محک عکس مینداختن و امضا میدادن ...

ایشالله که خدا همشون و شفا بده ... برای سلامتی همه بیمار ها  دعا کنین .. برای سلامتی مامان بابک هم دعا کنین ... دیروز کلی غصمون شد وقتی گفت که مامانش هم بیمارنناراحت ... ایشالله که خدا شفا بده ...

این دفعه اگه بازارچه بود حتما میگم که شما هم بیاین ...

کلی کلــــــــــــــــــــــی همیشه شاد باشین ...

 

نظرات ()



یه دل پر ...
نویسنده: عطیه - ۱۳۸٩/٦/۱٥

سلام میشه ...

خوبین؟؟

منم خوبم شکر .. نماز روزه های همتون قبول باشه ... چند روز پیشا یه خبر شنیدم .. یکی از دوستام که با هم از اهواز امدیم داره برمیگرهخنثی ... اون به خاطر کار به ترم مرخصی گرفت امد تهران .. ولی دانشگاه با مهمانیش واسه ترم جدید موافقت نکرد .. حالا طفلی مجبور همش تو راه تهران - اهواز باشه ... الان یکم بهش حسودیم میشه ... آخه این روزا خیلی دلم واسه بچه ها تنگ میشه ... ولی خوب الان دیگه شرایطم جوری شده که مجبورم بمونم .. به خاطر بابایی .. آخه تنهاست ...

میدونی چی خیلی اذیتم میکنه؟؟ این دانشگاه جدید ... نمیدونم چرا انقدر واسم سخت شده؟ من عادت دارم به این مدرسه و اون مدرسه رفتن و هی جا به جا شدن ... ولی این دفعه نمیدونم چرا انقدر اذیت شدم.. شاید واسه اینکه الان دیگه دلم ثبات میخواد. چیزی که تاحالا نداشتم.. تا پنجم دبستان یه جا بودم .. بعد اول راهنمایی یه جای دیگه .. دوم و سوم و یه جا دیگه خوندم .. دبیرستان ١ سال یه جا بودم .. بقیشو یه جای دیگه ... دانشگاه دو سال یه جا .. حالا هم که تهران ... شرایط سختیه نه؟؟ تصور کنین تو کل این مدت هر بار باید دوستام و ول میکردم و میرفتیم یه جای جدید ... ولی تو کل این جا به جایی ها و آدم های جور وا جور و جدیدی که دیدم و باهاشون آشنا شدم .. جدا شدن از هیچ کدومشون به اندازه ی دوستای اهوازم واسم سخت نبودقلب .. منظورم سختییه که همچنان ادامه داشته باشه و ناراحت کنه آدم و ... هیچ وقت از تنها بودم نمیترسیدم ... آدمه وابسته ایم .. مخصوصا به دوستام .. ولی همیشه میدونستم که هرجا برم یه دوست جدید حتما پیدا میکنم ...

یادمه اول دبیرستان وقتی داشتم جابه جا میشدم .. خیلی ناراحت بودم ناراحت.. ناظممون بهم گفت :‌" نگرانی نداره که .. اون عطیه ای که من میشناسم پاش برسه اونجا کلی دوست پیدا میکنه ..نیشخند " ولی الان دیگه توانش و ندارمخنثی ... الان دیگه میترسم ... میترسم بازم مجبور شم جدا شم ازشون ... همش سرم به کار خودمه ... به قول معروف آسه میرم آسه میام که گربه شاخم نزنه ... با کسی کاری ندارم .. یعنی ترم پیش منظورمه ... واسه همین هم ناراحت شروع شدنه کلاسامنگران .. دوست ندارم دانشگاه شروع شه ... آخه عادت به سر بزیری و مثبت بودن ندارمعینک .. الان واسم سخته ...نیشخند

واااااای چه قدر حرف زدم ... دلم خیلی پر ... ولی من راضیم به رضای خدا ...

کلی مراقب خودتون باشن و منم دعا کنین ..

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »