سه نقطه ...

همیشه آخر همه چیز سه تا نقطه لازمه نه؟!!؟

فقط ....

یه بار یادمه تو اوج بودن و نبودن بهم گفت:"  میگن اگه وقتی که به ساعت نگاه مبکنی اعداد ساعت مثل هم باشن یعنی که یکی داره بهت فکر میکنه .. "

این روزا تو اوج نبودن هر بار ساعت و نگاه میکنم اعدادش یکین ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات () |


کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند...



کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد...

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...

که محکم باشی پای هر خداحافظی

و یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی...



خورخه لوییس بورخس"

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات () |

نانا جونم سلام ..

همین الان دیدم کامنتت و .. مگه میشه من تورو فراموش کنم آخه؟؟ هنوز هم توی لینک هام هستی .. با دقت تر نگاه کنی پیدا میکنی خودت و ...

امدم بلاگت که برات نظر بزارم .. اما نشد .. واسه همین گفتم اینجا پست بنویسم که اگه امدی ببینی .. خوشحالم که برگشتی و خوبی ..

 

پ.ن : راستییی .. عطی این دفعه حتی یادش رفت تولد خودش و به خودش تبریک بگه .. مثل تولد وبلاگش که یادش رفت ... ١۶ آبان بود ... تولدم مبارک ..

پ.ن : از اینکه میبینم بعضی ها اینجا انقدر با معرفتن خیلی خوشحال میشم و دل گرم ... داداش پوریا ی گلم یکی از همون با معرفت های اینجاست ..

 

همیشه شاد باشین

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٠ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات () |

فقط امدم بگم ... چه بارونــــــــــــــی بود دیروز ... و من واسه اولین بار نتونستم برم زیر بارون ... این روزا هوا عــــــــــــالی شده .. دم خدا گرم ... کلی حال میکنم با این هوا ... با بارون هایی قشنگش ... بازم بهترین ماه سال رسیده ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٦ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات () |

آقا اجازه ... آقا اجازه .. ما امدیم ... حـــــــــــــــــــــــــــاضر نیشخند

 

سیلام میشــــــــــــه .. خوبین؟؟؟؟ من خوبم ... دوباره کلی غیبت کردم ها آخ.. ولی دوباره امدممژه .. میگم که به این راحتی ها نمیتونین از شر من خلاص شیناز خود راضی ...

دیروز خیلی خوب بود .. آخه با دختر عموم رفته بودیم "محک" .. یه بازارچه بود .. مثل همیشه البته ... رفتیم اونجا کلی کمک کردیم ... ما سبوسه میفروختیم خوشمزه... " داش سمبوس بزن" ........... ( این شعار مون بود نیشخند)  ... خیلی خیلی خوب بود ... من که خیلی دوست داشتم اونجا کمک کنم ... که این دفعه بلاخره شد ... کلی خندیدیم ... ازاونجایی که هم دختر عموم هم بابک ( دوست هم غرفه ایمون) هر دو به حد زیادی بی زبون بودند کسی نبود جز من که وظیفه ی سنگین تبلیغات رو به عهده بگیرهاز خود راضی .... تبلیغات متحرک ... یه جوراییی خر آدم ها رو میچسبیدم تا بخرنن ... خلاصه که خیلی خوب بود ... یک سری از هنرمند های خوبمون هم مثل خانم رهنما، آقای هدایتی، و آقای خیرابی هم امده بودند که به نفع بچه های طفل معصوم محک عکس مینداختن و امضا میدادن ...

ایشالله که خدا همشون و شفا بده ... برای سلامتی همه بیمار ها  دعا کنین .. برای سلامتی مامان بابک هم دعا کنین ... دیروز کلی غصمون شد وقتی گفت که مامانش هم بیمارنناراحت ... ایشالله که خدا شفا بده ...

این دفعه اگه بازارچه بود حتما میگم که شما هم بیاین ...

کلی کلــــــــــــــــــــــی همیشه شاد باشین ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٧ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات () |

سلام میشه ...

خوبین؟؟

منم خوبم شکر .. نماز روزه های همتون قبول باشه ... چند روز پیشا یه خبر شنیدم .. یکی از دوستام که با هم از اهواز امدیم داره برمیگرهخنثی ... اون به خاطر کار به ترم مرخصی گرفت امد تهران .. ولی دانشگاه با مهمانیش واسه ترم جدید موافقت نکرد .. حالا طفلی مجبور همش تو راه تهران - اهواز باشه ... الان یکم بهش حسودیم میشه ... آخه این روزا خیلی دلم واسه بچه ها تنگ میشه ... ولی خوب الان دیگه شرایطم جوری شده که مجبورم بمونم .. به خاطر بابایی .. آخه تنهاست ...

میدونی چی خیلی اذیتم میکنه؟؟ این دانشگاه جدید ... نمیدونم چرا انقدر واسم سخت شده؟ من عادت دارم به این مدرسه و اون مدرسه رفتن و هی جا به جا شدن ... ولی این دفعه نمیدونم چرا انقدر اذیت شدم.. شاید واسه اینکه الان دیگه دلم ثبات میخواد. چیزی که تاحالا نداشتم.. تا پنجم دبستان یه جا بودم .. بعد اول راهنمایی یه جای دیگه .. دوم و سوم و یه جا دیگه خوندم .. دبیرستان ١ سال یه جا بودم .. بقیشو یه جای دیگه ... دانشگاه دو سال یه جا .. حالا هم که تهران ... شرایط سختیه نه؟؟ تصور کنین تو کل این مدت هر بار باید دوستام و ول میکردم و میرفتیم یه جای جدید ... ولی تو کل این جا به جایی ها و آدم های جور وا جور و جدیدی که دیدم و باهاشون آشنا شدم .. جدا شدن از هیچ کدومشون به اندازه ی دوستای اهوازم واسم سخت نبودقلب .. منظورم سختییه که همچنان ادامه داشته باشه و ناراحت کنه آدم و ... هیچ وقت از تنها بودم نمیترسیدم ... آدمه وابسته ایم .. مخصوصا به دوستام .. ولی همیشه میدونستم که هرجا برم یه دوست جدید حتما پیدا میکنم ...

یادمه اول دبیرستان وقتی داشتم جابه جا میشدم .. خیلی ناراحت بودم ناراحت.. ناظممون بهم گفت :‌" نگرانی نداره که .. اون عطیه ای که من میشناسم پاش برسه اونجا کلی دوست پیدا میکنه ..نیشخند " ولی الان دیگه توانش و ندارمخنثی ... الان دیگه میترسم ... میترسم بازم مجبور شم جدا شم ازشون ... همش سرم به کار خودمه ... به قول معروف آسه میرم آسه میام که گربه شاخم نزنه ... با کسی کاری ندارم .. یعنی ترم پیش منظورمه ... واسه همین هم ناراحت شروع شدنه کلاسامنگران .. دوست ندارم دانشگاه شروع شه ... آخه عادت به سر بزیری و مثبت بودن ندارمعینک .. الان واسم سخته ...نیشخند

واااااای چه قدر حرف زدم ... دلم خیلی پر ... ولی من راضیم به رضای خدا ...

کلی مراقب خودتون باشن و منم دعا کنین ..

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٥ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات () |

سلام دوست جونی های خوبم ...

من و ببخشید اگه این همه وقت نبودم ... الان همه از دستم کفری شدن .. مخصوصا داداش پوریا که هی میاد سراغ میگیره و من نیستم ... ببخش داداشی ...

نماز روزهاتون قبول باشه دوست جونی های گله خودم .. منم دعا کنین ها ... کلییی محتاج دعام ...

انقده بی معرفت شدم که یادم رفت تولد یه سالگی وبلاگ و جشن بگیرم و بهش تبریک بگم ... دلم خیلی براش میسوزه ...

این روزا دلم واسه دلم هم خیییییییییییییلی میسوزه .. این روزا همه چیز عجیب شده ... آدم ها هرچی دوست دارن به هم میگن ... خورد میکنن همدیگر وو ... حرفی واسه جواب نمیمونه ...

میرم .. ولی قول میدم بازم بیام ...

همیشه خندون باشین

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات () |

سلام میشه ..

خوبین؟؟؟ منم خوبم .. شکر ... وااااااااااااااااای که چه قد وفت نبودم هااا ... کلی میس کرده بودم همه رو ... الان باید بیام به همه سر بزنم ...

حرف واسه گفتن نیست .. به جز اینکه بلاخره این امتحانا هم تموم شد .. حالا باید بشینیم ببینیم استادا قراره چه جوری مهمون نوازی کنن ... یکیشون که حسابی حالم و گرفته قهر... تا ببینیم بقیه میخوان چی کار کنن ... متفکر این یکی که خیلی نامردی کرده ... آخه به همه بالا داده ... مگه من چه هیزم تری بهش فروختم ناراحت دو شنبه امتحان دادیم ٣ شنبه نمره ها  رو برد دانشگاه بود ... خوب معلومه صحیح نکرده دیگه ... قهر ... شانس که نداریم .. یه استادم که برگه ها رو صحیح نمیکنه با من مشکل داره ... نیشخندناراحت

اینم از بخت و شانس من ...

راستییییییییییییییییی یادم رفت بگم .... روز پدر و به همه ی بابایی های گل  مخصوصا بابایی خودم ... و بابایی های آینده تبریک میگم ... یه عالـــــــــــــــــــــــــــمه ... ایشالله که ١٢٠ سال پیش خانومی هاشون یه عالمه خندون باشن چشمکمژه

... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

سرم خوشست و با بانگ بلند میگویم .... که من نسیم حیات از پیاله می جویم

 

پ.ن ١: مامانیم داره میره مسافرت ... کلییییییی وقت هم نیستش .. منم کلیی دلم براش می تنگه ... آخه میره تا آبان گریه

پ.ن ٢: این روزا فکر و خیال خیلی زیاد شده ...

پ.ن ٣: واسه دوستم دعا کنین ... آخه خیلیییی وقته داره دنبال کار میگرده ... ولی فایده ای نداره ... دعا کنین که ایشالله یه کار خوب پیدا کنه ...

یه عالمـــــــــــــــه شاد شاد و خندون خندون باشین

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٥ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ